و مرد مصلوب
دیگر بار
به خود آمد.
جسم اش سنگین تر از سنگینای زمین
بر مسمار جراحات زنده ی دستان اش آویخته بود:
(( - سبک ام سبک بارم کن ای پدر !
به گذار از این گذرگاه درد
یاری ام کن یاری ام کن یاری ام کن !))
و جاودانگی
رنجیده خاطر و خوار
در کهکشان بی مرز درد او
به شکایت
سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره کشان
که : یاوه منال !
تو را در خود می گوارم من تا من شوی .
جاودانه شدن را به درد جویده شدن تاب آر !
بامداد
و انتظار طولانی دستهایی که دیگه به جای زندگی ، مرگ بدون درد رو با ناامیدی طلب می کنند .
چطور می شه تا این حد پست و رذل بود .
جان کلام بغضی عظیم در دل دارد ...
جان کلام گریه دارد ...
و حتی هیچ نفرینی در جان کلام نمی شینه که نثار شما بشه.
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه ی شگفتش را با مردمان در میان بگذارد .می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود ! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند.حتی اگر به زبان آدمیان سخن گویند . سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آ ن که چیزی بگوید ، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند .
سگ اصحاب کهف گریست و گفت : من هشتمین آن هفت نفرم . با من اینگونه نکنید ...
آیا کتاب خدا را نخوانده اید ؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند ؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم ، امروز از غار بیرون آمدم تا بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود . اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است .
دست هایی از خشم و خشونت دارید . می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید . این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست ! سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغییر برایتان بگویم .از تبدیل از ماجرای رشد و فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید . سقوط و مسخ را .
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی . چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند .
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید . شاید دیگری سگی باشد ، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد .
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ....
عرفان آهاری
ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی .-
آدمی بودن
حسرتا !
مشکلی است در مرز ناممکن . نمی بینی ؟
بامداد
به سنگ ها کسی گفت : انسان باشید ! سنگ ها گفتند : ما هنوز به قدر کافی سخت نیستیم . اریش فرید
آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد : یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه . اسم این دومی رو گذاشته دین . آدمیزاد جزو مهره دارانه و علاوه بر یه روح نامیرا ازیه سرزمین ابا و اجدادی هم برخوداره تا زیاد به خودش نباله . آدمیزاد به صورت طبیعی تولید می شه ، ولی حس می کنه طریقه ی به وجود آمدنش غیرطبیعی بوده . برای همین زیاد دوست نداره راجع بهش حرف بزنه . بوجود می آرنش اما ازش نمی پرسن خودش دلش می خواد یا نه !!!!!!!!!!
آدمیزاد یه موجود به درد بخوره ، آخه مرگ یه سرباز سهام نفت رو تو بازارای جهانی می بره بالا و مرگ یه معدنچی عایدی صاحب معدن رو زیاد می کنه . از فرهنگ و علم و هنرش هم که دیگه نگو .
آدمیزاد در کنار غریزه های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه ی مفرط دیگه هم داره : سرو صدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن . می شه گفت آدمیزاد واقعا موجودیه که همیشه موقع حرف زدن گوشش جای دیگه ایه . اگه آدم عاقلی باشه ، حقشه که این کارو بکنه ، آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی در می آد. چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش می دن و عده و وعید و تملق ، تعریف و تمجیده .صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن می دونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه ....
آدما به دو دسته تقسیم می شن : مذکرا نمی خوان فک کننن و مونثا که نمی تونن فک کنن . افراد هر دو دسته چیزی دارن که اصطلاحا بهش می گن احساس . مطمئن ترین راه برای برانگیختن اون تحریک نقاط خاصی ازبدن .اون وقته که بعضی از آدما از خودش شعر پس می دن ...
هر آدمیزادی یه جیگر ،یه طحال،دوریه و یه بیرق داره . همه ی این چهار ارگان براش اهمیت حیاتی دارن .ممکنه آدمی جیگر ، طحال،یا یه ریه نداشته باشه اما آدم بی بیرق پیدا نمی شه ...
برگرفته از کتاب : بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن –
کورت توخولسکی
چیزی درون من فریاد می کشد صبور باش و ،من، دوباره در سکوت چاه چشم دوخته به آسمان می مانم .
سادگیت را ستاره می کنم
تا از کهکشان بپری
به آغوش من
که بازوانم را به سویت گشوده ام .
پرنده می کنمت
تا وقتی از بام من پر می زنی
می روی
و دیگر هرگز برنمی گردی
بگویم راهت را گم کرده ای
تا هیچ کس به عشقمان نخندد.
رسول یونان
مرگ سرد
ترس تو را مغلوب کرده است
زخم ها کاری اند
توگرم نمی شوی
من اما می سوزم از درون و برون
امیدوارم
و بی خبرم از
دست های یخ زده ی تو .

